ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
منوی اصلی
موجودات سرگردان
34 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مقالات)

عضو: 1
مهمان: 33

VidaTrumpe, ادامه...
مقالات :: عمومی

افسانه‌های سلتی


noormags
رفتارهای امروز هر قوم بازتابی از باورهای دیرینه و ریشه‌دار است که با رمزها و نمادهای فرهنگی شناسایی و تعریف می‌شود.و افسانه‌ها پرده‌هایی‌ نمادین از رمزهای فرهنگی‌اند که امروز در عصر چندفرهنگی جهان بی‌نیاز از بازخوانی و رمزگشایی آن‌ها نیستیم.با درک چنین نیازی است که به گشایش‌ بخش افسانه‌ها در گلستانه‌ پرداخته‌ایم.
رفتارهای امروز هر قوم بازتابی از باورهای دیرینه و ریشه‌دار است که با رمزها و نمادهای فرهنگی شناسایی و تعریف می‌شود.و افسانه‌ها پرده‌هایی‌ نمادین از رمزهای فرهنگی‌اند که امروز در عصر چندفرهنگی جهان بی‌نیاز از بازخوانی و رمزگشایی آن‌ها نیستیم.با درک چنین نیازی است که به گشایش‌ بخش افسانه‌ها در گلستانه‌ پرداخته‌ایم.

مابینوگی‌ Mabinoli

یکی از منابع مهم شناخت اسطوره‌های‌ سلتی ولز که شامل داستان‌های خدایان، حیوانات افسون شده و وقایع جادویی‌ است،چهار دفتر مابیونگی‌ Mabinogi یا مابینوگیون است.مابیونگی در قرن‌ یازدهم تألیف شده است.اسطوره‌های‌ ولزی آکنده از حیوانات افسون شده یا جادویی،تبدیل انسان به حیوان، دیگ‌هایی که می‌توانند مرده‌ها را زنده‌ کنند،وقایع ماوراء الطبیعی،سرهای‌ انسانی و حیوانی با خصوصیات‌ خارق العاده است.نخستین بخش‌ ماینوگی حاوی داستان پویل‌ -Pwyll خدای لیس آربرت یا ناربرت‌ Narberth -همسرش ریانون‌ Rhiannon و پسرشان پرایدری‌ Oryderi است.

پویل‌ pwyll

مابینوگی با برخورد خدایناربرت‌ (پویلبا خدای جهان دیگر(اراون) شروع می‌شود.ماجرا از این قرار است که‌ پویل در جریان شکار گوزن با تصاحب‌ شکار اراون دچار خطایی می‌شود که‌ برای جبران آن ناچار می‌شود به مدت‌ یک سال جای خود را با اراون عوض کند و با دشمن اراون موسوم به هوگان‌ بجنگد و او را بکشد.

آن‌چه از این داستان نسبت به‌ روحیات پویل می‌توان فهمید آن است‌ که:

1.پویل پایبند پیمان خود است و تا پایان یک سال در جهان دیگر می‌ماند.

2.هریک از دو خدا نسبت به همسر دیگری پاک چشم‌اند و بنابراین پویل‌ به همسر اراون عشق نمی‌ورزد و این‌ نهاد پاک مقدمهء دلباختن بی‌آلایش‌ او به بانوی زرین‌پوش سوار بر اسب‌ سفید است.

این بده-بستان و رابطه بین دو جهان و موجودات آن‌ها در قسمت اعظم‌ اساطیر و افسانه‌های سلتی وجود دارد و اغلب حیوانات واسطهء بین این دواند.

دومین قطعهء مهم مندرج در دفتر اول مابینوگی که قویا آکنده از نمادگرایی‌ است به پویل و ریانون مربوط می‌شود که‌ شرح مفصل ماجرای آن‌ها را در داستان‌ می‌خوانید.

فریب‌کاری و نیرنگ پویل در مورد شکار گوزن و گاول هردو مجازات‌هایی‌ در پی دارد که اصل پاداش نیک‌وبد و سزای اعمال را در دین کافر کیش سلتی‌ نشان می‌دهد.

ریانون‌ Riannon

شخصیت ریانون خود جنبه‌های‌ اسطوره‌یی جالب‌توجه دارد.نامش شاید مشتق از اسم ریگان تونا به معنی ملکهء بزرگ و مقدس باد.نحوهء ملاقاتش با پویل که به اسب مربوط می‌شود از آن‌جا ناشی شده که وقتی گفته شد ریانون‌ فرزند خویش را به قتل رسانده است به‌ عنوان مجازات او را هفت سال به جای‌ اسب به گاری بستند.به دلیل چنین‌ پیوندی میان ریانون و اسب گاهی او را به‌ الههء اسب سلتی یعنی اپونا برابر می‌دانند.و اپونا از واژهء سلتی اپوس به‌ معنی اسب مشتق می‌شود.

اسب‌ها نماید شجاعت،سرعت و قدرت جنسی بودند.اسب‌ها به دلیل‌ اهمیت‌شان نسبت به سایر حیوانات‌ کمتر قربانی می‌شدند اما اگر چنین‌ رویدادی اتفاق می‌افتاد صاحب اسب و جامعه دچار خسرانی جدی می‌شدند.

ماناویدان‌ manawyddan

سومین دفتر مابینوگی به ماناویدان‌ اختصاص دارد و نام او را نیز بر خود دارد. وی پیشگو،جادوگر،نیرنگ باز،جنگجو و صنعت‌گر و کشاورزی ماهر است. مهارت‌ها و توانایی‌های طبیعی و ماوراء الطبیعی ماناویدان در خدمت‌ خانواده پویل قرار می‌گیرد و بدون‌ ذره‌یی خیانت وظایف خویش را انجام‌ می‌دهد.در عین حال اعتماد پریدری به‌ او باعث می‌شود که اجازهء ازدواج با بیوه‌ پویل را بیابد و به حکومت کانترف‌های‌ داوید برسد.در آیین کافر کیش سلتی‌ قائل شدن برخی ضعف‌های انسانی برای‌ خدایان و برعکس دادن قدرت‌های‌ ماوراء الطبیعی و جادویی به برخی آدم‌ها باعث همکاری انسانی مانند ماناویدان با خاندان الهی می‌شود و آبادانی و حکومت را به خدایان باز می‌گرداند تا در پرتو این آفرینش دوباره سایر انسان‌های‌ عادی تهییج شده و به تحرک و بازگشت‌به زندگی وادار شوند.ماناویدان مک‌لیر، برادر برانون و بندیجیدوران است.وی‌ همتای مانان ایرلندی-پسر لیر-و یکی‌ از خدایان دریاست ولی در اسطوره‌های‌ ولزی به هویت دریایی او اشاره‌یی‌ نمی‌شود.

بندیجیدوران‌ Bendigeidvarn

دومین دفتر مابینوگی به داستان برانون‌ و برادرش بندیجیدوران مربوط می‌شود. برانون یکی از سه بانوی مهم سرزمین‌ هالخ است و بران یا وران که به معنی‌ کلاغ است جنگجویی خارق العاده است‌ که قامت فوق انسانی دارد.

برانون باماتولوخ-پادشاه ایرلند- ازدواج می‌کند.ماتولوخ با ملکهء خود بدرفتاری کرده و برده‌وار او را به کار در آشپزخانه محکوم می‌کند و همه روزه‌ قصاب را وامی‌دارد که به او سیلی بزند. ماتولوخ که اکنون به ایرلند رفته است‌ مراقب است که باز این ماجرا خبری به‌ ولز نرسد.اما خود برانون در سرنوشت‌ خویش دخالت می‌کند و ساری راتعلیم‌ می‌دهد که اوضاع را به گوش برادرش‌ برساند.بندیجیدوران به محض آن‌که از حال و روز نامساعد خواهرش مطلع‌ می‌شود سپاهیان خود را بسیج می‌کند و به جنگ با ایرلند می‌شتابد.جنگ‌ درمی‌گیرد و نیروهای ولزی پیروز می‌شوند.ولی بندیجیدوران براثر اصابت نیزه‌یی زهرآلود زخمی مرگبار برمی‌دارد.قبل از مرگ به مردانش‌ دستور می‌دهد که سرش را از تن جدا کرده به کوه سفید ببرند و در آن‌جا رو به‌ سوی شرق دفنش کنند تا هیچ بیگانه‌یی‌ نتواند بریتانیا را اشغال کند.منزلت‌ ماوراء الطبیعی وران در سرش که‌ فسادناپذیر است و با سپاهیانش‌ گفت‌وگو می‌کند آشکار می‌شود و آن را می‌توان نمادی از زندگی و حیات پس از مرگ نیز خواند.

شکار و گراز

رنگ تمام سفید گرازی که ماناویدان و پرایدری تعقیب می‌کنند نشان‌دهندهء تعلق آن به دنیای دیگر و ساختار طلسم‌ شده این جانور است.این موجود سگ‌ها را به سمت قلعه‌یی عجیب و تازه‌ساز و ناشناخته هدایت می‌کند و در آن‌جا طلسم دیگری روی می‌دهد و ریانون و پرایدری با لمس جام زرین قدرت تکلم‌ را از دست می‌دهند.

در سنت اسطوره‌شناختی ولز و ایرلند شکار می‌تواند وسیله‌یی برای‌ تماس میان زندگی خاکی و دنیای دیگر باشد.در اسطوره‌های ایرلندی این رابطه‌ با تطمیع شکارچی توسط نیروهای‌ ماوراء الطبیعی و کشاندن او به قلمرو خودشان با استفاده از حیوانات طلسم‌ شده آغاز می‌شود.

کلاه‌خودها،سپرها و شیپورهای‌ جنگی سلتی دارای نشان گراز بودند که‌ نماد جنگ به شمار می‌آمد.کلا گراز،در اسطوره‌های سلتی و ایرلندی مفهومی‌ منفی و ضد ارزشی دارد.مثلا تورخ‌ ترویت،پادشاهی است که به دلیل‌ ستمگری به یک گراز تبدیل می‌شود.

سگ

سگ با نمادهایی مثل حفاظت، وفاداری،شفابخشی،شکار،مرگ و خوددرمانی در اسطوره‌های سلتی‌ (ایرلندی و ولزی)نقش آفرینی می‌کند.

آیین قربانی سگ در بریتانیا وجود داشته است.در عصر آهن در دنیبری‌ همیشایر سگ‌ها کشته می‌شدند و در گودال‌های ذخیره غلات که دیگر مورد استفاده نبود دفن می‌شدند.در زیارتگاه‌ ماقبل رومی گورنی سگ‌ها در مراسم‌ صرف غذای آیینی خورده می‌شدند.

بسیاری از خدایان سلتی با سگ‌ پیوند داشتند.خدایان شکار همراه‌ سگ‌های بزرگ تصویر شده‌اند.

سگ رابط وحلقهء اتصال با جهان‌ زیرین بوده است زیرا این موجودات تا اندازه‌یی به دلیل شکارچی بودن و پاکیزه‌کنندگی،نماد مرگ بوده‌اند.

مآخذ:

1. William Mayne,1970, HEROES Puttin ( Penguin )

2.میراندا جین گرین،ترجمه عباس مخبر، 6731،اسوطره‌های سلتی.نشر مرکز.

نمای بیرونی این داستان شرح یک‌ روایت از داستان خدایان سلتی و روباط بین آنان،با نیروی اساطیری است و با حداقل شخصیت‌پردازی و موشکافی‌ روان‌شناسانه در علل رفتار خدایان‌ همراه است وحتی صحنه‌های‌ احساسی و عشقی داستان خیلی‌ پررنگ نیست بنابراین آرایه‌های‌ درونی و بطن قصه خوب پرداخت نشده‌ است.تلاقی صحنه‌ها و وقایع بیشتر در خدمت کلیت اسطوره‌یی و طلسم‌گونه‌ رویدادها است تا احساس و عاطفه‌ شخصیت‌های داستان.

به این ترتیب چون عنصر غالب‌ این قصه روایت اساطیری آن است‌ شرح و توصیف و بررسی ما از این قصه‌ نیز در چارچوب اسطوره‌شناسی و نمادشناسی دور می‌زند.

یک افسانه سلتی

Pwyll شاهزاده و زمین‌داری در حاشیهء Weles بود.این‌جا امور معین نیستند و دشمن‌ ممکن است از دوستان ولزی یا ایرلندی باشد که از اقوام دورتان در آن طرف آب هستند. پویل زمانی در روزهای جوانی به همراه محافظانش گذارش به مزرعه دور افتاده‌یی به نام‌ ناربرت افتاد.آن‌جا جشن بزرگی برای او گرفتند و خوک‌ها کشتند و گوسفندان و پرندگان‌ وحشی را از تپه‌ها و آشامیدنی‌ها و شراب‌هایی از تاکستان برایش فراهم کردند. بعد از جشن هوا تاریک شد و آن‌ها در کنار آتش نشستند و با دودی که بر کلک‌رانان‌ نشسته بود و فنجان‌هایی که دور می‌چرخید سرگرم گفت‌وگو شدند.صحبت‌ها غلب روی‌ موضوع متداول یعنی جادو و ارواح و دیوها و چیزهایی بود که به نظر بشر می‌رسد ولی‌ قابل‌فهم نیستند.

پویل و محافظان حکایت‌هایشان را گفتند.سپس مستأجر مزرعه گفت:«درست پشت این‌ خانه تپه‌یی به نام‌ Gorsedd Arberth وجود دارد که آن‌طور که من شنیده‌ام قهرمانی‌ در آن‌جا مدفون است.»اما او داستان این قهرمان را نمی‌دانست،و اضافه کرد:«معروف‌ است که هرکس در این تپه بنشیند بدون این‌که زخمی بردارد یا ضربه بخورد،چیز تعجب‌آوری را می‌بیند که نخواهد توانست از آن دوری گزیند.»

پویل گفت:«من از سرزمین‌های دوردست عجایبی شنیده‌ام،ولی این چیز عجیبی را که‌ در نزدیکی سرمزین من است باید خودم ببینم و اگر چیز شگفتی نباشد فقط زخم یا ضربه باشد من به آن اهمیتی نخواهم داد.هرکسی به من ضربه بزند ضربه‌یی از پشت‌ خواهد خورد زیرا هیچ شاهزاده‌یی از کانترف‌های دایود Cantrefs of Dyved از زخم‌ها و ضربات نترسیده است.»یک‌ Cantref یک صد شهرستان است و پویل شاهزاده هفت‌ کانترف یا هفتصد شهرستان بود.بنابراین او شخص کوچکی در دنیا نبود و هرکس که به او آزار می‌رساند خودش به زحمت می‌افتاد.او وقتی صبح شد بیرون رفت و روی تپه موسوم‌ به‌ Gorsedd نشست و منتظر شد و برای هر آن‌چه که اتفاق می‌افتاد آماده بود.جادهء شهرستان ناربرت پشت تپه درست در پایین پایش دور می‌زد.در نور صبحگاهی پویل‌ چیزی را در جاده دید که پیش می‌آمد.نخست یک نقطه بود سپس یک لکهء تاریک و آن‌گاه سفید شد و بعد درخشید و پس از آن اسب سفیدی پدیدار گشت.روی اسب بانویی‌ با جامه طلا بود که نور خورشید را بازمی‌تاباند.

پویل تنها نبود محافظانش نیز با او بودند،مردانی از سرتاسر شهرستان‌ها و کانترف‌ها و حتی از مصر و هند و سرزمین‌های ماورای آن‌ها.پویل پرسید آیا آن‌ها بانوی جامه‌ طلایی را می‌شناسند.مردان به یکدیگر نگاه کردند اما کسی پیدا نمی‌شد که او را بشناسد و این را به پویل گفتند.

پویل گفت:«یکی از شما برود و ببیند او کیست زیرا هرچه زودتر من باید بدانم او کیست‌ که از میان کانترف‌های من می‌گذرد.»

او چیز دیگری نگفت ولی قلبا می‌دانست که بانوی سوار بر اسب کسی است که او آرزوی‌ ازدواجش را می‌کرد اگرچه او را از فاصلهء دور و برای یک لحظه دیده بود.

یکی از محافظان جستی زد و در پایین تپه لب جاده منتظر ایستاد.اما اسب سفید توقف‌ نکرد و مانند برق و باد از برابر مرد محافظ گذشت.

گرچه مرد با حداکثر سرعتی که می‌توانست می‌دوید ولی نتوانست او را بگیرد.به نظر می‌رسید که او سریع‌تر از بانو حرکت می‌کند و با شتاب زیادی که به خرج می‌داد به زودی‌ از پا افتاد و بهنزد پویل بازگشت.

مرد گفت:«لرد،او مانند صاعقه رفت و فقط سایه‌اش روی تپه افتاد،من نتوانستم به‌ نزدیک او برسم.فکر می‌کنم برای هرکسی در دنیا بی‌ثمر باشد که او را با پا دنبال کند.» بنابراین مرد اسبی گرفت و در امتداد جاده تاخت.اما باز همان حالت تکرار شد.او به‌ دشت مسطحی رسید که می‌توانست جاده را که مستقیم از دل آن دشت می‌گذشت‌ ببیند.اسب سفید هم در همین جاده بود.او بیشتر از آن بانو شتاب به خرج داد ولی او و اسبش هردو بی‌رمق آهسته بازگشتند.
پویل منتظر بود و پرسید:«موفق شدی»اسبی که بردید سریع‌ترین اسب من بود آیا سرعتش کافی بود؟»

مردم گفت:«نه لرد،او به سرعت تیری که در دره‌یی پرتاب شود رفت طوری که من‌ نتوانستم به او برسم.»

پویل گفت:«خوب او اینک رفته است.من امیدوارم که بتوانید او را بیاورید اما من‌ این‌جا زرنگ‌بازی می‌بینم و شاید او انگلیسی باشد.ولی ما اکنون به ناربرت باز می‌گردیم.»

آن شب آن‌ها در دل تاریکی خوشگذرانی کردند و صبح زود پویل با مردانش روی تپه‌ Gorsedd بود و اسب خودش را آماده کرده بود.

مرد محافظ گفت:«ما آن رویا را دوباره نخواهیم داشت.»ولی آن رویا نبود چون آتن‌ صبح در امتداد جاده آن نقطه سیاه دیده شد و سپسی لکه سیاهی شد آن‌گاه کمی‌ درخشید و درخشش‌اش بیشتر شد تا اسب سفید ظاهر گشت.

پویل گفت:«اسب مرا بدهید و چشم از آن بانو برندارید.»قبل از آن‌که پویل سوار اسبش شود بانو از جلوی او گذشت و مرد چرخید و به تعقیبش پرداخت.افسر ارشد بر بالای اسبش همچنان‌که می‌چرخید آواز می‌خواند.

اسب پویل تازه‌نفس و آماده بود و او فکر می‌کرد که به زودی بانو را خواهد گرفت ولی‌ در اشتباه بود با آن‌که با همه توانش کوشید اما نرسید و حتی نزدیک‌تر هم نشد.و آن‌ بانو به نظر می‌رسید که سریع‌تر از او می‌تاخت.بنابراین افسار را رها کرد و برای آن‌که‌ صدایش بلندتر شود دست‌هایش را جلوی دهانش گرفت و فریاد زد:«خانم جوان آیا ممکن است یک لحظه منتظر بمانید؟»اسب سفید توقف کرده و بانو جواب پویل را داد:«بله ممن توقف خواهم کرد.»و پویل به آهستگی به نزدیکی او رسید.

بانو گفت:«نگاه کنید اسب‌تان را چگونه خسته کرده‌اید.»ولی پویل کلمات او را نشنید زیرا فقط به چهرهء زن نگاه می‌کرد و او را زیباترین کسی می‌یافت که تاکنون در هفت‌ کانترف یا هرکجای دیگر دیده بود.

مرد گفت:«بگویید چرا شما در میان شهرستان‌ها و جاده من در صبح به این زودی‌ سواری می‌کنید؟»

بانو جواب داد:«من به خاطر دیدن شما سواری می‌کنم زیرا چیزهایی دربارهء شما شنیده‌ام.»

پویل گفت:«اکنون این‌جا حاضرم.آیا می‌توانم چیز بهتری را از شما بشنوم؟آیا خودتان را معرفی خواهید کرد؟»

بانو گفت:«من‌ Rhiannon هستم.نام پدرم‌ Heveydd است و من برای کمک گرفتن‌ از شما و بیشتر از آن آمده‌ام.»

پویل گفت:آن‌چه می‌خواهید بگویید من با علاقه گوش خواهم کرد.»

ریانون جواب داد:«آن‌ها برای من همسری انتخاب کرده‌اند،علی‌رغم میل باطنی من، من یک تمایل بیشتر در دنیا ندارم و آن اظهار عشقم به شماست و با هیچ‌کس دیگری‌ جز شما ازدواج نخواهم کرد.مگر آن‌که شما مرا رد کنید و اگر شما این کار را بکنید من‌ دلواپس آن‌چه برایم اتفاق بیفتد نیستم.»

پویل گفت:«چیز غریبی است.وقتی دیروز شما را در حال سواری دیدم می‌دانستم که‌ برایم انتخاب دیگری وجود ندارد و اگر شما مرا دوست نمی‌داشتید پس من هیچ‌کس‌ مرا دوست نمی‌داشتم.»

ریانون گفت:«پس این را برای من انجام دهید.پیغام و ضمانت‌تان را اکنون به من‌ بدهید،برای ملاقات با من قبل از آن‌که به مرد دیگری سپرده شودم».

پویل گفت:«من به زودی شما را ملاقات خواهم کرد،هرکجا که شما بخواهید،زودتر و نزدیک‌تر،هرطور که شما مایل هستید.»

ریانون گفت:«پس یک سال بعد از امروز به قصر پدرم‌ Heveydd بیایید.»

پویل گفت:«من این کار را خواهم کرد و آن سال زودتر فرا خواهد رسید امیدوارم آن‌ موقع من در این جهان باشم.»

ریانون با شتاب به دشت و تپیه‌ها زد و بازگشت و پویل نیز به ناربرت مراجعت کرد. یارانش از چگونگی ماجرا پرسیدند ولی پویل به هیچ سوالی پاسخ نداد.بنابراین آن‌ها دیگر تا مدت‌ها سوالی نکردند،آن‌ها گفتند:«بدون‌شک او با مورد غریبی در Gorsedd مواجه شده و اجازه ندارد در موردش صحبت کند.»

پویل آرامش‌اش را در بقیه سال حفظ کرد.در پایان آن زمان او سواران‌اش را به سمت‌ قصر Heveydd رهبری کرد.چون او مانند خود Heveydd شاهزاده بزرگی بود،لذت‌ زیادی در این ملاقات دوستانه وجود داشت،زیرا آن روزها ملاقات و برخوردها بیش‌ از دوستی،جنگ به ارمغان می‌آورد.اگرچه پویل گروهی را با خودش آورده بود.اما آن‌ها

مستخدمان و اشراف دربارش بودند نه سپاهیان‌اش.

Heveydd به او خوشامد گفت و همه آماده جشن شدند و نوشیدند و گفت‌وگو کردند. Heveydd یک طرف پویل و ریانون طرف دیگرش نشستند.اما آن‌ها مدام در دید درباریان بودند و بنابراین پویل نمی‌توانست با ریانون دربارهء احساسات قلبی‌اش‌ صحبت کند و او نیز نمی‌توانست.اما مرد فکر کرد که آن‌ها روز دیگری را نیز در پیش‌ خواهند داشت و وقتی تعارفات تمام شود زمان صحبت فرا می‌رسد.

میهمانی در تالار قصر Heveydd تقریبا تمام‌شده بود که مشعل‌ها روی دیوارها شروع به سیاه شدن کرد.شراب آهسته اثر می‌کرد و آتش روشن‌تر می‌سوخت و مردان‌ زبان‌هایشان شروع کرد به شل شدن و کمربندهایشان را بازتر کردند و برای قصه‌های‌ شبانه آماده شدند.

در این هنگام مرد جوان مو قرمز بلندبالایی وارد تالار شد.نگاهی شاهزاده‌وار و لباس‌های ابریشمی طلابافت به برداشت.او به نزد پویل آمد چون پویل رئیس‌ مجلس و لرد جشن بود و آن روز و آن شب همه ملاقات‌کنندگان می‌بایست به نزد او می‌آمدند.

پویل گفت:«دور گردون موافق حال شما باد و به شما فراوان عطا نماید.بیایید و بنشینید و به امشب ما کمک کنید.برای لرد شراب بیاورید.»

مو قرمز گفت:«من نمی‌نشینم،برای میهمانی هم نیامده‌ام فقط می‌خواهم کاری را برای من انجام دهید.»

پویل گفت:«البته،ابته،سراپاگوشم و به نیاز شما پاسخ خواهم گفت.»

مرد مو قرمز گفت:«پس من می‌توانم آن را بگویم؟»

پویل جواب داد:«مسلما،ولی خلاصه کنید».

شراب در او اثر گذاشته بود.حداقل می‌بایست چیزی نمی‌گفت و منتظر می‌ماند تا صبح که مشورت و اندیشهء بیشتری بکند.اما او بی‌تأمل گفت:«هرچه شما بخواهید، بی‌توجه به این‌که چه باشد،برایتان انجام خواهم داد.»

ریانون همان‌طور که کنار او نشسته بود و گوش می‌داد گفت:«اوه،پویل معلوم هست‌ شما چه می‌گویید؟»

اما پویل احمقانه خندید.

مرد مو قرمز گفت:«آن‌چه را که او گفت همه شاهد بودند.او کسی است که بالاترین‌ مقام را در دو کشور Heveydd و Dyved داراست و نمی‌تواند به آن‌چه گفته پشت‌پا بزند.»

ریانون گفت:«حقیقت هم همین است.»

پویل گفت:«درست است اما جوان حرفت را بزن.»

مو قرمز گفت:«شما این‌جا آمده‌اید که با بانویی ازدواج کنید و آن بانو اکنون در کنار شماست یعنی ریانون.من امشب آمده‌ام از شما بخواهم که او را به من بدهید و همچنیتن مقام لردی جشن را به من واگذار کنید.بنابراین این جشن،جشن عروسی‌ من خواهد بود.»

در این موقع بود که عقل پویل سر جایش آمد و دانست که با فکری گیج پاسخ گفته‌ است و بهتر بود که ساکت می‌ماند.اما دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده بود.ریانون گفت:«ترشرویی بی‌فایده است.شرابخواری جز حماقت نیست.پویل شما از هوش‌تان امشب بد استفاده کردید.»

پویل گفت:«اما خانم چه کسی فکر می‌کرد چنین سوالی پرسیده شود؟چه کسی‌ می‌دانست چنین تقاضایی ممکن است بشود؟من فکر می‌کردم او آدم شریفی باشد که چیزی مانند این را نخواهد.»

ریانون گفت:«او گائول پسر Clud است.او کسی است که برخلاف میل من می‌خواهد با من ازدواج کند.اما اکنون با صحبتی که شما کرده‌اید من مجبورم با او باشم.»

پویل گفت:«من حرفم را پس خواهم گرفت.من برخاسته و قبل از آن‌که مجلس تمام‌ شود با او می‌جنگم.اما شراب در زانوان من است و من نمی‌توانم به‌ایستم فقط می‌توانم حرف بزنم.»

ریانون گفت:«شما بهتر است آرام باشید و گوش بدهید اگر گوش‌هایتان کر نشده‌اند. نخست شما قول سپردن مرا به او داده‌اید و دوم،او گائول پسر Clud پادشاه بزرگ و ثروتمندی است و قدرت زیادی هم دارد بنا به این دو دلیل شما باید آن‌چه را او خواسته انجام دهید.به علاوه غرورتان ایجاب می‌کند که آن‌چه زبانتان قول داده انجام‌ دهید و دیگر این‌که اگر شما انجام ندهید شکستی در برابر Clud خواهد بود که‌ شرمندگی به دنبال خواهد داشت.بنابراین مرا با رضایت به گائول بدهید و من به شما قول می‌دهم که هرگز با او عروسی نکنم.»

پویل متحیر ماند و در فکر فرورفت و نتوانست بفهمد چگونه چنین چیزی‌ می‌توانست درست باشد ولی آن‌چه را ریانون از او خواسته بود انجام داد.و بانو با او دربارهء افکارش صحبت کرد و گفت‌وگوی‌شان به درازا کشید.

گائول نشست و نوشید و منتظر ماند.آن‌گاه برخاست و گفت:«لرد،من مدت‌هاست که‌ منتظرم.پس قول و تعهد شما چه شد؟»

پویل گفت:«قول من برقرار است.آن‌چه خواسته‌اید به شما خواهم داد.شما ریانون را برای همسری‌تان خواهید داشت.»

ریانون گفت:«در مورد سروری جشن،پویل اجازه عطای آن را ندارد زیرا این مقام به‌ وسیله دربار ما به او داده شده است و من آن را نه تنها به او بلکه به همه مردمش‌ خواهم داد و همه سربازان و همراهانش که این‌جا هستند می‌توانید از جشن استفاده‌ کنند و من نمی‌توانم آن را لغو کنم.و همان‌طور که خودتان می‌دانید چیزی بیشتر از این نیست.گائول این جشن امسال ماست.اما شما در سال جدید باز خواهید گشت و در راس میز جای می‌گیرید و مردان‌تان را پیرامون‌تان خواهید داشت.آن شب طبق‌ قولی که پویل به شما داده من عروس شما خواهم شد.»

گائول گفت:«بنابراین من سال بعد باز می‌گردم و او می‌نشیند پایین لیوان شراب من و از تالار دور می‌شود.»

در سالی که می‌گذشت پویل و گائول هرکدام چیزی داشتند که منتظر آن باشند.در پایان این مدت گائول برای جشنی که به خاطر او مهیا شده بود به قصر Heveydd بازگشت زیرا این چیزی بود که به او قول داده بودند.پویل نیز با صد نفر از محافظان‌اش آمد.اما مانند گائول لباس ابریشمی نپوشیده بود و مثل گائول او را با احترام و خوشحالی تحویل نگرفتند.او لباس‌های ژنده و رنگ‌ورو رفته پوشیده بود و به جای کفش‌های انگلیسی،گالش‌های چوبی بد ایرلندی به پا داشت.

گائول را بر بالای مجلس نشاندند و پویل در حالتی که مانند گداها لباس پوشیده بود در خارج ماند.اما وقتی تناول تمام شد و شب بلند نوشیدن شروع شد پویل داخل‌ تالار شد.زیرا رسم بود که فقرا بعد از صرف گوشت بتوانند وارد شوند و از خرده‌های‌ غذای باقی‌مانده بردارند.

پویل به نزد گائول بر بالای میز آمد و گفت:«درود بر شما-لرد-و همه همقطاران‌تان و دعای خیر و پاداش فراوان نثارتان.»

گائول گفت:«من هم برای شما کامیابی آرزو می‌کنم و به همان اندازه به شما درود می‌فرستم.»پویل گفت:«اینک من چیزی از شما می‌خواهم التفات بفرمایید و آرزوی مرا مستحاب کنید.»

گائول پاسخ داد:«هر آن‌چه مطلوب شماست بخواهید اگر قابل‌قبول باشد آن را مستجاب خواهم کرد.»

پویل گفت:«معقول است،من امیدوارم.»هیچ‌کس شک نمی‌کرد چون لباس‌هایش‌ ژنده و ریش‌ریش بود.پویل ادامه داد:«منگرسنه هستم و خانواده‌ام نیز همین‌طور، آن‌ها در محل دیگری منتظرند.همهء آن‌چه که من می‌خواهم پرکردن این کیسه‌ کوچک از خرده‌های گوشت میز جشن و هر آن‌چه که به کار شما نیاید.»این‌ درخواستی عادی زیرا رسم نبود که گدایان انعامی را بدون درخواست بگیرند.» گائول گفت:«بفرمایید زیرا این کیسه خیلی بزرگ نیست.غذای او را بیاورید.» غذا نخست به وسیله یک مستخدم آورده شد و سپس به وسیله دو نفر و آن‌گاه به‌ وسیلهء چهار نفر.اما هر آن‌چه که آن‌ها آوردند کیسه را پر نکرد.کیسه همه آن‌چه را که‌ در داخل‌اش خالی می‌کردند می‌بلعید.گائول گفت:«آه،پادشاه گدایان عجب کیسه‌یی‌ است آیا هرگز پر خواهد شد؟»

پویل جواب داد:نه هرگز پر نمی‌شود و قابل‌حمل نیست مگر این‌که لرد بزرگی که‌ سرزمین‌ها و قلمروها و قلعه‌ها و گنج‌هایی را در تصرف دارد بیاید و با هردو پا غذاهای‌ داخل آن را لگد کند و بگوید که حجم آن کافی است.و من التماس می‌کنم که شما این کار را انجام دهید ای لرد،زیرا به حدی رسیده که نمی‌توانم آن را حمل کنم.» آن‌گاه ریانون شروع به صحبت کرد:«گائول آن را برای او انجام دهید و بدون‌شک بعد از آن او را دور خواهیم کرد.»

گائول گفت:«انجام‌اش خواهم داد.»و از جایگاهش در جشن پایین آمد و هردو پا را در کیسه نهاد و شروع به لگد کردن غذاها کرد.و پویل کیسه را آن‌قدر بلند کرد تا کیسه به‌ بالای سر گائول رسید،ان را بست،بندها را محکم کشید و گره زد و سپس در شیپوری‌ که به کمرش بود دمید.

در یک آن شوالیه‌ها وارد قصر شدند و بر مردانی که با گائول آمده و خوب خورده بودند و اکنون در حال نوشیدن بودن فرود آمدند و آن‌ها در را زندان قلعه افکندند.پویل‌ لباس‌های ژنده و گالش‌های ایرلندی و کلاه ریش ریش را دور انداخت.یکی از مردان‌ پویل به کیسه ضربه‌یی زد و پرسید:«این‌جا چیست؟»مرد گورکن این حرف را زد،آن‌ روزها به گورکن‌ها خزنده بدذات می‌گفتند.او ضربه و لگدی نصیب گائول در داخل‌ کیسه کرد.

سپس همه شوالیه‌ها رفتند و گائول شروع به صحبت کرد:«لرد-من شما را نشناختم‌ به من حقه زدید و به این ترتیب بر من فایق شدید.اما فکر نمی‌کنم مستحق این‌ باشم که در کیسه کشته شوم.»

پویل گفت:«درست است و من شما را در کیسه نخواهم کشت اما آن‌چه را که مورد نظرم هست باید انجام دهی.»

ریانون به پویل گفت:«عزیزم می‌بایستی ملاحظاتی را در نظر داشت.جان او را نگیرید.در عوض او را مجبور کنید هزینه جشنی را که داشته‌ایم بپردازد زیرا نوازندگان،گدایان و مستخدمان بایستی راضی باشند.سپس از او قول بگیرید که در مقابل آن‌چه با او انجام داده‌ایم انتقام نگیرید،همین کافی است.»

گائول آن‌چه را گفته شد شنید و قبول کر و پویل نیز پذیرفت.بنابراین آن‌ها به تفاهم‌ رسیدند و گائول از کیسه بیرون آمد در حالی که به شدت کوفته و مصدوم شده بود.او به سرزمین خودش بازگشت و مردانش را برای کارهایی که می‌بایست انجام می‌دادند ترک گفت.

پس جشن از آن جایی که گسیخته شده بود ادامه یافت و نوشیدن و آوازخوانی و قصه‌گویی تمام شب طول کشید و در پایان پویل و ریانون ازدواج کردند و روز بعد به‌ سمت سرزمین پویل-کشور Dyved و هفت کانترف-جایی که جشن‌ها و هدایای‌بیشتری انتظارشان را می‌کشید،حرکت کردند و گائول برای بقیه زندگیش ساکت‌ ماند.

اما گائول هم انتقامش را گرفت و هم قولش را زیر پا نگذاشت که ماجرایش را می‌خوانید؛

* پویل و ریانون پسری داشتند که نامش را Pryderi گذاشته بودند.وقتی پرایدی بزرگ‌ شد.پدرش درگذشت و پرایدی باکی‌یوا دختر Gwynn Gloy ازدواج کدر.

پرایدی در همان جوانی وارد دربار حاکم دیگری شد چنان‌که رسم شاهزادان جوان‌ آن روزگار بود و دوستی به نام ماناویدان-پسر شاه‌ Llyr که گاهی اوقات‌ Lear نیز خوانده می‌شود-یافت که از خودش بزرگتر بود.

ماناویدان در جنگ با ایرلند بود وقتی بازگشت بی‌خانمان بود زیرا پسر عمویش‌ خانه‌اش را گرفته بود.او گفت:«غم و بدبختی مرا احاطه کرده است.من جایی را ندارم‌ که سرم را زمین بگذارم.پسر عمویم همه را گرفته است و اجازه نمی‌دهد که من‌ بازگردم.»

پرایدی گفت:«شما هیچ‌گاه مرد بدون سرزمین و ملک و ثروت نبوده‌اید شما می‌توانید در قصر عموی‌تان همچنان‌که وقتی آن مرد غول‌پیکر یعنی‌ Bendigeidvran که با ایرلندی‌ها جنگید،حاکم بود،زندگی کنید.»

ماندویدان گفت:«من نزد او نمی‌توانم خوشحال باشم اگرچه او عمویم است اما چه‌ ارزشی دارد؟در مقایسه با برادر غول‌پیکرم بنیجیدوران که اکنون مرده است؟پرایدی‌ بگو من چه کنم؟»

پرایدی گفت:«شما دوستی صمیمی هستید به هرحال آیا شما به آن‌چه بگویم گوش‌ می‌دهید؟»

ماناویدان گفت:«من گوش خواهم داد.»و چون آن‌ها در آن وقت در محلی پرعلف‌ بودند به زمین نشستند و صحبت کردند.

پرایدی گفت:«هفت کانترف متعلق به من است و مادرم در آن‌جا زندگی می‌کند.و به‌ نظر می‌رسد که من باید اکنون آن هفت کانترف و هفتصد شهرستان را به او بدهم اگر شما با او ازدواج کنید کانترف‌ها به او و در اصل به شما خواهد رسید و شما همسری‌ بهتر و زیباتر از او پیدا نخواهید کرد.به من از طریق کی‌یواکه دختر Gwynn Gloy است سرزمین‌های دیگری خواهد رسید.»

ماناویدان گفت:«شما به مردی که فقط نیاز به مشورت دارد دنیایی را می‌دهید.به‌ مردی که فقط قطعه کوچکی از دنیا را خاسته شما بهشت را می‌دهید.من وقت را برای بله گفتن تلف نمی‌کنم.زمان را هدر نداه و همین حالا می‌روم و ریانون را پیدا می‌کنم و به کانترف‌های شما نگاهی می‌اندازم.»

پرایدی گفت:«پس برویم شما با همه تعارف‌های‌تان یاری دوست‌داشتنی برای من‌ هستید.به خاطر داشته باشید که من می‌توانم قول ریانون را به شما بدهم ولی نه‌ عشق ریانون را که متعلق به خودش به تنهایی است.»

آن‌ها باهم عزیمت کردند و در پایان مسیر به‌ Dyved رسیدند.و یکباره جشنی به‌ افتخار آن‌ها برپا شد زیرا که ماناویدان مهمان بود و پرایدی لرد بود.اما ماناویدان به‌ ریانون از آن‌چه پرایدی گفته بود مطلبی عنوان نکرد و پرایدی نیز چیزی نگفت. بنابراین ریانون بود که نخست عشق را احساس کرد.

ماناویدان و ریانون در جشن کنار یکدیگر نشستند و ماناویدان به ریانون نگاهکرد و قلبش به او متمایل شد و دید سال‌هایی از زندگی که بر این بانو گذشته در سیمای‌اش‌ هویدا است ولی فریبندگی و زیبایی نیز همراه دارد.ریانون سرشار از این خصوصیات‌ بود و از هم‌صحبتی با چنین مرد باوقار و متینی خوشحال بود.او مانند برادر فوت‌شده‌اش بنیجیدوران زمخت و غول‌پیکر نبود.

وقتی میگساری شروع شد ماناویدان گفت:«پرایدی من از این‌که با شما آمده‌ام‌ خوشحالم و خوشحال‌تر خواهم شد اگر آن‌چه قول داده بودید انجام دهید و سپس‌ صحبت‌های خوبتان را شروع کنید.»

ریانون پرسید:«چه باید گفته شود؟»

پرایدی گفت:موضوع این است که من هفت کانترف که از پدرم پویل به ارث رسیده‌ است به شما می‌دهم و همچنین دوستم ماناویدان را به‌عنوان همسر به شما می‌دهم.»

آن‌گاه ریانون در حالی که مردان و ملازمان جشن دوش را گرفته بودند لحظه‌یی فکر کرد و سپس گفت:«من با خوشحالی می‌پذیرم.»

ماناویدان گفت:«من نیز همین‌طور،من ممکن است حقیر بی‌ملک باشم ولی در عوض شما را دارم.»آن‌گاه مطابق رسوم آن روزگار آن‌ها در طی جشن ازدواج کردند و ریانون عروس ماناویدان شد.و بعد از آن هر چهارتایشان پرایدی و کی‌یوا و ماناویدان‌ و ریانون با مسرت در Dyved زندگی کردند،در هفت‌ Cantref جایی که شکار می‌کردند و لذت می‌بردند زیرا سرزمین به زیبایی،با شکار فراوان و عسل و ماهی، مانند آن‌جا وجود نداشت.

آن‌گاه آن‌ها به ناربرت آمدند و جشنی برپا کردند پس از جشن بازگو کردن افسانه‌هایی‌ در مورد تپه خاکی پشت ناربرت شروع شد.آن‌ها سالن را ترک کردند و به‌ Gorsedd رفتند تا آن‌چه را که سرنوشت پیش‌پای آن‌ها می‌گذاشت ببینند زیرا آن‌ها از ضربات، آسیب‌ها یا مناظر غیرمنتظره و عجیب نمی‌ترسیدند.

همچنان‌که آن‌ها در نور صبحگاهی نشسته بودند صدای غرش مهیبی از رعد در تپه‌ طنین انداخت و کشور را احاطه کرد.و درست بعد از برق ریزشی از غبار به اندازه‌یی که‌ دیگر نمی‌توانستند چیزی را ببینند پیش‌آمد و تنها صدای حرکت غبار به گوش‌ می‌رسید.بعد از آن‌که غبار فروکش کرد و اطراف دوباره نورانی شد،به راستی روز دیگری بود زیرا وقتی آن‌ها به سمت ناربرت و مزرعه پشت تالار نگاه کردند به جز دیوارهای خود تالار چیز دیگری دیده نمی‌شد،هیچ از گاوان،اسبان،دود،آتش و مردم و کلبه‌ها و محافظان دیده نمی‌شد و در پرچین‌ها به جز علف‌های هرز چیزی‌ رشد نکرده بود و هرچه دقت کردند دیدند که تنها هستند و نمی‌دانستند چه اتفاقی‌ افتاده است.آن‌ها به ناربرت بازگشتند و داخل تالار شدند.کسی برای خوش‌آمدگویی‌ یا ماندن با آن‌ها وجود نداشت.در اتاق خواب،زیرزمین،آشپزخانه کسی نبود.همه‌ چیز خراب شده بود.بنابراین آن‌ها محل را ترک کردند و در آن ناحیه،قلمرو Dyved به راه افتادند.آن‌ها چیزی به جز چهارپایان وحشی پیدا نکردند.چیزی‌که ساخت‌ دست بشر باشد وجود نداشت بنابراین وقتی آن‌ها آذوقه‌یی که با خود حمل می‌کردند تمام کردند آن‌چه را شکار می‌کردند می‌خوردند زیرا اسب‌ها و سگ‌ها همه آن چیزی‌ بود که آن‌ها داشتند.

یک روز صبح پرایدی و ماوندایان به شکار رفتند و سگ‌ها را برای پیدا کردن شکار جلو فرستادند.سگ‌ها به زودی چیزی را پشت بوته‌یی پیدا کردند و رفتند آن را تکه‌پاره کنند و بیاورند.اما سگ‌ها با موهای سیخ شده از ترس به سوی مردان‌ بازگشتند.پرایدی گفت:«عجب وضع بدی پیش‌آمده اگر سگ‌ها نمی‌توانند کاری‌ بکنند خودمان برویم و ببینیم.»بنابراین آن‌ها به سمت بوته رفتند و با یک گراز وحشی‌ سفید مواجه شدند که با دیدن آن‌ها برخاست مردان دوباره سگ‌ها را پیش آوردند و سگ‌ها گراز را کمی دنبال کردند ولی به آن نزدیک نشدند،آن‌گاه گراز تا دور دوید و سگ‌ها به دنبالش پرایدی وماناویدان تا نزدیک تپه خاکی‌ Gorsedd پیش رفتند تا ببینند آن‌ها کجا می‌روند،زیرا سگ‌ها عقب گراز گذاشته بودند تا او را بکشند.مردانی‌ این صحنه را نظاره می‌کردند.ناگهان در مکانی که قبلا هیچ‌چیز حتی سنگی نبود قلعه‌یی را دیدند،عمارتی تازه‌ساز و بلند که گراز به داخل آن دوید و سگ‌ها نیز به‌ دنبالش دویدند.

پرایدی گفت:«هبتر است منتظر سگ‌ها بمانیم بنابراین آن‌ها روی تپه‌ Gorsedd منتظر سگ‌ها ایستادند،اما صدای سگ‌ها شنیده نمی‌شد.آن‌هاچیزی نمی‌دیدند و سکوت همه‌جا را فراگرفته بود.پرایدی گفت:«من باید به دنبال سگ‌ها بروم،آشتی‌جویانه به قلعه رفته و پرس‌وجو می‌کنم.»

ماناویدان گفت:«من موافق نیستم و فکر نمی‌کنم رفتن به قلعه عاقلانه باشد زیرا ما آن‌ را تا این لحظه ندیده بودیم.شما می‌دانید که این سرزمین طلسم شده است و هر کس این طلسم را ساخته این قلعه را نیز این‌جا برپا کرده است.»

پرایدی گفت:«ممکن است این‌طور باشد ولی من سگ‌هایم را به خاطر جادو،رها نمی‌کنم و او به ماناویدان گوش نداد و او را ناآرام روی تپه به جا گذاشت و به سوی قلعه‌ رفت.قلعه نیز مانند بقیه این سرزمین متروک بود و هیچ حیوان یا بشری در آن دیده‌ نمی‌شد و از گراز و سگ‌ها نیز خبری نبود.

اما از کف قلعه یک چشمه مرمر بالا آمده بود که در نور خورشید سفیدی می‌زد و روی‌ لبه چشمه یک جام طلایی به رنگ خود خورشید از یک زنجیر طلایی آویزان بود و زنجیر در امتداد آسمان.پرایدی توقف کرد و از بالا به این چشمه عجیب و کارکرد نامعلوم جام خیره شد.سپس جام را با هردو دست گرفت که بلندش کند اما دستش‌ به جام چسبید و پاهایش هم چسبید به سنگ مرمر چشمه و غم وجودش را گرفت. زبانش قادر به تکلم نبود و به همین ترتیب خشکش زد.

ماناویدان تا پایان روز منتر ماند و اواخر غروب پس از این‌که مطمئن شد پرایدی و سگ‌ها بایستی برای همیشه مرده باشند و دیگر آن‌ها را نخواهد دید به پیش ریانون‌ و کی‌یوا بازگشت.ریانون پرسید:«پرایدی کجاست؟پرایدی و سگ‌ها؟»

ماناویدان جواب داد:«من همه آن‌چه را که می‌دانم بازگو می‌گویم.»و با غم و اندوه زیاد به‌ پای ریانون و کی‌یوا نشست و آن‌چه را پیش‌آمده بود برای آن‌ها گفت.ریانون گفت: «خودمانیم شما همدم خوبی برای پرایدی نبوده‌اید.»کی‌یوا گفت:«من هم همین‌طور فکر می‌کنم شما بهترین مردی را که برایمان باقی‌مانده بود از دست دادید.»ریانون‌ برخاست و در این ملک ضایع شده به سمت مکانی که قلعه ظاهر شده بود به راه افتاد. به محض رسیدن داخل قلعه شد و پرایدی را که به جام آویزان مانده بود دید.جام و مرمر او را نگه داشته بودند

او دستگیره جام را گرفت و به محض گرفتن‌اش به آن چسبید همان‌طور که برای‌ پسرش اتفاق افتاد.وقتی شب شد ریزشی از غبار قلعه و پرایدی و ریانون را محو کرد. ماناویدان و کی‌یوا بسیار اندوهگین و گرسنه بودند،چیزی برای خوردن نداشتند و سگی هم برای گرفتن شکار نبود بنابراین آن‌ها کانترف‌های‌ Dyved را ترک گفتند و با حال زار به انگلستان رفتند.ماناویدان پیشه‌یی را که می‌دانست در پیش گرفت زیرا او می‌توانست کفش بدوزد اگرچه این کار شایسته یک شاهزاده نبود اما همه آن چیزی‌ بود که می‌توانست کفش بدوزد اگرچه این کار شایسته یک شاهزاده نبود اما همه آن چیزی‌ بود که می‌توانست انجام دهد.او و کی‌یوا در انگلستان زندگی کردند و کفش دوختند و فروختند و با پولش زندگی کردند و مقداری را نیز پس‌انداز کردند.

آن‌ه ذخیره کرده بودند بابت گندم پرداختند و به این ترتیب بعد از مدتی به‌ Dyved و ناربرت برگشته و مزرعه بایر را شخم زدند و سه قطعه از زمین را گندم کاشتند.فصل‌ تابستان بود او شکار می‌کرد و ماهی می‌گرفت و زندگی خودش و کی‌یوا را اداره می‌کرد. وقتی زمان برداشت شد ماناویدان به اولین قطعه گندمزار که آماده برداشت بود نگاه‌ کرد و گفت:«من فردا داس را به کار خواهم گرفت.»و به ناربرت برگشت و شب را منتظر ماند اما وقتی در صبحگاه برای دروی ساقه‌های نرم و مناسب رفت به جز ساقه‌های‌ کاه‌لخت چیزی پیدا نکرد.هر خوشه گندم بریده شده و برده شده بود و هیچ محصولی‌ باقی نمانده بود.

راه چاره‌یی وجود نداشت او به مزرعه دوم رفت و دید که برای برداشت فردا آماده‌ است.به ناربرت بازگشت و شب را منتظر ماند.اما وقتی صبح زود به مزرعه رفت و در آن‌جا هم چیزی به جز کاه لخت پیدا نکرد.گفت:«ای فلک می‌دانم که سعی در تخریب ما و سرزمین‌مان داری و حجت را تمام کردی،ما برای همیشه این سرزمین‌ را که دوستش داریم ترک خواهیم کرد.»

او به قطعه سوم رفت و در آن نگریست آن‌جا هم برای برداشت روز بعد آماده شده بود ماناویدان قبل از تاریکی بازگشت و منتظر نشست و به خودش گفت کسی را که کارش‌ را از بین برده و دانه‌ها را دزدیده خواهد دید.

نیمه‌شب در گندمزار صدایی شنید.در وهله اول چیزی ندید اما پس از مشاهدهء دقیق سپاه بی‌شماری از موش‌ها را دید که به گندم‌ها هجوم‌آورده بودند.آن‌ها از ساقه‌های گندم بالا می‌رفتند و با سنگینی بدن‌شان ساقه‌ها را خم کرده و یا نزدیک‌ شدن سرهای ساقه‌ها به زمین آن را گاز می‌زند.

ماناویدان به موش‌ها هجوم‌آورد،اما آن‌ها خیلی زیاد بودند.و اگرچه برادر یک غول‌ بود اما نتوانست حتی یک موش بگیرد زیرا آن‌ها با بارهای سنگین‌شان همگی فرار کرده بودند فقط یک موش ماده باقیمانده بود که به آهستگی حرکت می‌کرد ماناویدان آن را گرفت و در دستکش گذاشت و به ناربرت بازگشت.

کی‌یوا وقتی ماناویدان را دید که دستکش‌هایش را با نخی به میخ آویزان کرد گفت: «داخل آن‌چه دارید؟»ماناویدان جواب داد:«دزدی که او را در حال سرقت‌گیر انداختم.کی‌یوا خندید مرد واقعه را شرح داد و گفت:«فردا دزد را به دار خواهم‌ آویخت.»کی‌یوا گفت:«این به راستی برای یک شاهزاده کاری بی‌ارزش است که موشی‌ را آویزان کند.ماناویدان آیا شما نمی‌دانید که برای مردی در شان و مقام شما لمس‌ جونده‌یی مانند موش سزاوار به نظر نمی‌رسد.ماناویدان گفت:«من همهء آن‌ها را آویزان می‌کنم اگر بتوانم آن‌ها را بگیرم.خرده‌فرمایش دیگری ندارید؟»

کی‌یوا گفت:«فرقی برای موش نمی‌کند به جز این‌که برای شما رسوایی به بار بیاورد.با این حال،لرد هر کاری که فکر می‌کنید درست است انجام دهید.

صبح ماناویدان با موش به تپه‌ Gorsedd رفت و چوبه‌دار کوچکی روی تپه برپا کرد. در حالی که سرگرم این کار بود مسافری به سمت او آمد،یک کاهن خردمند.چنین‌ منظره‌یی در هفت سال گذشته در Dyved ،تعجب‌آور بود.او اولین بشری بود که‌ ماناویدان در تمام این سال‌ها در Dyved می‌دید.

کاهن پرسید:«شما چه کار می‌کنید؟»ماناویدان گفت:«من دزدی را آویزان می‌کنم. این حق و وظیفهء من است.»کاهن گفت:«چرا یک دزد،آن‌چه من در دست‌های شما می‌بینم که موش است مسلما چنین دزدی کار زیادی نمی‌تواند بکند و سزاوار به دار آویختن نیست.لرد،آزادش کنید.»

ماناویدان گفت:«هرگز.»

کاهن گفت:«بیایید،من یک پوند به شما می‌دهم تا آن را آزاد کنید.»

ماناویدان گفت:«نه آن را آزاد می‌کنم و نه می‌فروشم.»

کاهن به راهش ادامه داد.

وقتی کاهن رفت ماناویدان داشت میله ضربدری چوبه‌دار را برپا می‌کرد کاهن آمد با همان پرسش:«لرد چه کار می‌کنید؟»ماناویدان همان جواب را داد:«دزدی را آویزان‌ می‌کنم.»

کاهن گفت:«مرد شریفی چون شما نبایستی چنین جونده‌یی را لمس کند من به شما سه پوند می‌دهم تا اجازه بدهید برود.»ماناویدان گفت:«من هیچ قیمتی را برای آن‌ قبول نمی‌کنم»و کاهن به راه خود رفت.

ماناویدان کمند را دور گردن موش انداخت و آماده کشیدن آن به بالا بود که کاهن‌ اعظم با ملازمان و پسرهای آوازخوان نمایان شد.کاهن اعظم خودش به سمت‌ ماناویدان حرکت کرد ماناویدان گفت:«آقای من،می‌توانم دعای برکت‌دهنده‌یی برای‌ یک کار خوب از شما بخواهم.»

کاهن اعظم گفت:«باید به راستی برکت بدهم(تبرک کنم)اما این کار خوب چیست؟»

ماناویدان جواب داد:«آویختن یک دزد.»

کاهن اعظم گفت:«ولی من فقط یک موش می‌بینم من برای آن به شما هفت پوند می‌دهم،من موافق مجازات این جونده نیستم،هفت پوند و آن را به طلا می‌دهم.»

ماناویدان گفت:«آن آماده آویختن است تماشا کنید آقای من.»

کاهن اعظم گفت:«دست نگاه دارید من بیست و چهار پوند می‌دهم که آن را آزاد

کنید.»

ماناویدان گفت:«نه هرگز.»

کاهن اعظم گفت:«من تمام اسب‌های همراهانم را با بارهایشان به شما می‌بخشم که‌ همگی طلاهای صومعه هستند.»

ماناویدان گفت:«به راستی نه به من نخست دعای برکت شما را داشتم و سرانجام آن را آویزان خواهم کرد.»

کاهن بزرگ گفت:«دوباره دست نگاه دارید شما چه می‌خواهید؟»

ماناویدان جواب داد:«من پرایدی و ریانون را می‌خواهم.»

کاهن بزرگ گفت:«شما آن‌ها را خواهید داشت اگر اجازه دهید که این جونده برود.»

ماناویدان گفت:«نه هنوز،ابتدا بایستی جادوی اعمال شده روی‌ Dyved و هفت‌ انترف برداشته شود طوری که هیچ طلسم و حیله‌یی باقی نماند.»

کاهن بزرگ گفت:«آن‌چه شما خواسته‌اید همانخواهد شد حالا بگذارید آن موش‌ برود.»

ماناویدان گفت:«خیرمگر این‌که شما به من بگویید این جونده کیست که شما حاضرید چنین خون‌بهای گزافی را بابت‌اش بپردازید.

کاهن اعظم گفت:«او همسر من است.خودم‌ Lloyd ،پسر Kilwed هستم.من به‌ تلافی آن‌چه بر سر گائول پسر cald از بی‌احترامی پویل پدر پرایدی آمد و به خاطر کینه‌جویی از ضربه‌هایی که پویل بر بدن او در گونی زد هفت کانترف‌ Dyved را طلسم‌ کردم.وقتی شما به این سرزمین بازگشتید همهء ساکنان منزلم خودشان را به موش‌ تبدیل کردند و به غارت محصول پرداختند و همسرم نیز در میان آن‌ها بود و به خاطر بچه‌یی که در شکم دارد نتوانست تند بدود و شما او را گرفتید.اما من او را به هر آن‌چه‌ شما آروز کنید تغییر خواهم داد.اکنون من محو می‌شوم و پرایدی و ریانون به شما می‌پیوندند.وقتی من بروم همهء طلسم‌ها و حیله‌ها از این مملکت رخت برخواهد بست و همین‌طور هم شد.پرایدی و ریانون در امتداد تپه‌ Gorsedd پدیدار شدند و موش از دست ماناویدان افتاد و تبدیل به زن جوانی شد و با کاهن بزرگ رفت.آن‌ها پیرامون سرزمین‌شان را در نور صبحگاهی نظاره کردند و آن را کشت شده دیدند و پر از جمعیت و دام،همان‌طور که هفت سال قبل بود.

و یکبار دیگر آن‌ها با خوشحالی بسیار در هفت کانترف‌ Dyved زندگی کردند و زندگانی را با خوشبختی و سعادت گذراندند.
مقاله قبلی >> نمونه ای ازافسانه های ویتنامی باورهای جالب و خواندنی عامیانه مردم << مقاله بعدی
ترک بک
  • آدرس: http://www.horrorfans.ir/modules/article/view.article.php?c9/42
  • ترک بک: http://www.horrorfans.ir/modules/article/trackback.php?42
API: RSS | RDF | ATOM
Copyright© killer & طرفداران وحشت
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
     
     
آخرین مقالات
عمومی | son of umber @ ۱۹:۵۵ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲
این خبر بسیار جالبی برای تمامی اسکیت‌بورد بازان می‌باشد٬ چون هم‌اکنون اسکیت بورد الکتریکی به واقعیت تبدیل شده است. Z-board نیاز به استفاده از پا را برای هل دادن اسکیت را از بین می‌برد. ما این را قبول داریم که لذت استفاده از اسکیت بورد در استفاده از
ژانر وحشت | الهه ماهشب @ ۲۳:۴۹ پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲
حقیقت : نیکولاس فلامل28سپتامبر1330در پاریسبه دنیا امد.با گذشت نزدیک به هفتصد سال هنوز هم از او به عنوان بزرگترین کیمیاگر تاریخ یاد می شود . انچنان که در تاریخ ثبت شده است نیکولاس در سال 1418از دنیا رفت.اما....
قبر او خالی است..............................
عمومی | killer @ ۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱
حضور در مراسم تشییع جنازه خود:

آنجل پانتوجا، جوان ۲۴ ساله آمریکایی، وصیت کرده بود که پس از مرگش در مراسم تشییع جنازه خود حضور داشته باشد. مادر آنجل از مسئولین غسال خانه خواسته بود تا آخرین آرزوی پسرش را بر آورده کنند. به این ترتیب آنها برای اجرای وصیت عجیب این جوان...
عمومی | killer @ ۱۴:۵۰ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱
کریسمس یکی از روزهای مقدس سال است که به سالروز میلاد حضرت عیسی بن مریم(ع) اشاره دارد، اما به طور کلی جشن کریسمس تولد مسیح(ع) تحت تأثیر سنتها و رسوم سکولار جشنهای زمستانی چون ساتورنالیا قرار گرفته است.
عمومی | killer @ ۱۴:۴۰ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱
۱- اگر هنگام انجام کاری عطسه بیاید با گفتن اینکه خدا مصلحت ندانسته از انجام کار پرهیز میکنند و از نیمه راه رفته بر می‌گردند. اگر عطسه دو بار بیاید، حمـل برشتــاب می‌کنند و بر سرعت انجـــام کـار می‌‌افزایند....
ژانر وحشت | کینگزلی شکلبوت @ ۱۲:۲۳ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱
اسطوره چیست؟
چند نوع دارد؟
این مقاله با زبانی روان به توضیح اسطوره ها می پردازد.
در ضمن این ماقله پیش درامدی بر مقالات متعدد بعدی درباره خدایان یونان است.
این مقاله به صورت دو شماره ارسال می گردد که امیدواریم بتوانیم این فرهنگ را به شما دوستداران فانتزی بشناسانیم.
فیلم | killer @ ۱۵:۲۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱
گونه‌ی سینمای تخیلی همواره یک گونه‌ی مورد مناقشه بوده است؛گروهی‌ آن را زیر شاخه‌ی گونه‌ی وحشت و گروهی به عنوان گونه‌یی مستقل دانسته‌اند، برخی هم آن را تحت عنوان فانتزی طبقه‌بندی کرده‌اند اما وجود این مناقشات‌ باعث نشده که چیزی از محبوبیت این‌گونه‌ی سینمایی کم شود.
نویسندگان وحشت | killer @ ۱۵:۲۶ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱
گفتگو با عبد اللّه کوثری،مترجم
عمومی | killer @ ۱۳:۳۱ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱
رفتارهای امروز هر قوم بازتابی از باورهای دیرینه و ریشه‌دار است که با رمزها و نمادهای فرهنگی شناسایی و تعریف می‌شود.و افسانه‌ها پرده‌هایی‌ نمادین از رمزهای فرهنگی‌اند که امروز در عصر چندفرهنگی جهان بی‌نیاز از بازخوانی و رمزگشایی آن‌ها نیستیم.با درک چنین نیازی است که به گشایش‌ بخش افسانه‌ها در گلستانه‌ پرداخته‌ایم.
عمومی | killer @ ۱۳:۲۳ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱
زمانی ماهیگیری در ویتنام جنوبی می‌زیست که نامش‌ ترونگ چی( )و صدایش بسیار زیبا و دلنشین بود اما چهره‌ای بسیار زشت داشت.
وزیری هم در دربار پادشاهی زندگی می‌کرد که دختری به‌ نام مای نونگ( )داشت.مای نونگ آواز ترونگ چی را از دور شنید و به بیماری عشق گرفتار آمد. پزشکان را فراخواندند تا او را شفا بدهند
Copyright © 2010-2012 HorrorFans.ir All Rights Reserved