ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
منوی اصلی
موجودات سرگردان
40 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مقالات)

عضو: 1
مهمان: 39

DouglasJsi, ادامه...
مقالات :: عمومی

نمونه ای ازافسانه های ویتنامی


noormags
زمانی ماهیگیری در ویتنام جنوبی می‌زیست که نامش‌ ترونگ چی( )و صدایش بسیار زیبا و دلنشین بود اما چهره‌ای بسیار زشت داشت.
وزیری هم در دربار پادشاهی زندگی می‌کرد که دختری به‌ نام مای نونگ( )داشت.مای نونگ آواز ترونگ چی را از دور شنید و به بیماری عشق گرفتار آمد. پزشکان را فراخواندند تا او را شفا بدهند
زمانی ماهیگیری در ویتنام جنوبی می‌زیست که نامش‌ ترونگ چی( )و صدایش بسیار زیبا و دلنشین بود اما چهره‌ای بسیار زشت داشت.

وزیری هم در دربار پادشاهی زندگی می‌کرد که دختری به‌ نام مای نونگ( )داشت.مای نونگ آواز ترونگ چی را از دور شنید و به بیماری عشق گرفتار آمد. پزشکان را فراخواندند تا او را شفا بدهند.آنها دستی به‌ ریشهایشان کشیدند و مدتی اندیشیدند تا آن‌که یکی از آنها بیماری دختر را کشف کرد.بی‌درنگ به دنبال آن ماهیگیر فرستادند و او را نزد مای نونگ بردند.

وقتی ماهیگیر دختر را دید،او نیز به بیماری عشق گرفتار آمد.ترونگ چی تقاضا کرد دختر را به ازدواج او درآورند.اما وقتی دختر صورت بسیار زشت ماهیگیر را دید عشقش از میان‌ رفت و دست رد بر سینه او زد.

ترونگ چی خود را به رودخانه افکند.روحش از رودخانه‌ برخاست و در جویبار دان( )که درختان صندل آن را احاطه‌ کرده بودند،ساکن شد.

در این دهکده نجّاری هم زندگی می‌کرد که فنجانهائی‌ چوبی می‌ساخت و چون این فنجانها بسیار هنرمندانه ساخته‌ می‌شدند،مأمور عالی‌رتبه‌ای آنها را خرید و به وزیر هدیه کرد.

وقتی زمان صرف چای فرارسید،و مای نونگ فنجانش را برداشت که چای بنوشد،تصویر ماهیگیر در آن ظاهر شد و بار دیگر آواز او به گوشش آمد.مای نونگ به گریه افتاد.عشقش‌ آن‌چنان غلیان گرفت که ترونگ چی را از زندانی که در آن گرفتار آمده بود،آزاد کرد.

در استان هونگی‌ین( )پدری با پسرش‌ می‌زیست.آنها چنان فقیر و تهیدست بودند که هر دو فقط یک‌ جامه داشتند و به نوبت آن را بر تن می‌کردند.

وقتی پدر به بستر مرگ افتاد،به پسرش گفت:«تو نباید برهنه به این‌طرف و آن‌طرف بروی،جامه از آن تو،بردار و بپوش.»اما پسر آن‌قدر پدرش را دوست داشت که او را با همان‌ جامه دفن کرد.

نام پسر چودونگ( )به معنای«پسری که موش‌ می‌گیرد»بود.او که دیگر جامه نداشت،از این‌که برهنه به این‌ طرف و آن‌طرف برود می‌هراسید و جرأت نداشت کسی او را برهنه ببیند.گاهی هنگامی که مردم در ساحل نبودند،هراسان به‌ آن جا می‌رفت و ماهی یا خرچنگ می‌گرفت.

یک روز کشتی اژدهائی شاه وارد این‌رودخانه شد و چودونگ بی‌درنگ خود را در شنهای ساحل پنهان کرد.کشتی‌ در کنارهء رودخانه توقف کرد،چون شاهزاده خانم تین دونگ‌ ( )هوس کرد که در ساحل آبتنی کند.ملازمانش‌ چادری در امتداد ساحل برپا کردند،و چون همه ابتنی‌ می‌کردند،آبها را روی شنها می‌ریختند و این کار سبب آشکار شدن بدن مرد جوان از زیر شنها شد.شاهزاده خانم تین دونگ‌ این هدیه آسمانی را دید و عاشقش شد.بااین‌حال،شاه‌ نمی‌خواست که دخترش را به ازدواج جوان گمنامی درآورد.اما شاهزاده خانم با چودونگ گریخت.شاه سربازانش را به دنبال‌ آنان گسیل داشت،اما آنها خیلی زود ساحل را ترک کرده بودند. چودونگ چیزی جز یک عصا و یک کلاه با خود نیاورده بود. باری به دریاچه رسیدند.در آن جا جوان عصای خود را بر زمین فرو برد و کلاهش را بر آن آویزان کرد.هیچ خانه‌ای در آن جا به چشم نمی‌خورد.بااین‌حال،نوای موسیقی به گوش‌ می‌آمد.اما در جائی که عصا بر زمینی قرار گرفته بود،قصر باشکوهی سر از خاک برآورد.شاهزاده خانم و جوان شب را در این قصر به‌سر آوردند.روز بعد تعقیب‌کنندگان سر رسیدند ودر برابر چشمشان قصر در آسمان محو گردید.تنها چیزی که به‌ جای قصر به چشم می‌خورد،آن عصا و کلاه بود و همین‌طور دریاچه‌ای که امروزه آن را داتراچ( )یا دریاچه شب‌ می‌نامند.

دهکده فقیرانه‌ای در ساحل یک رودخانه بود.آن‌قدر فقیرانه که نظیرش پیدا نمی‌شد.هیأتی از سوی این دهکده به نزد ترانگ( )که مردی اندیشمند بود،رفت.سؤال آنها این‌ بود که چگونه می‌توانیم پولی به دست آوریم و از این فقر و قلاکت نجات پیدا کنیم.

ترانگ چندی دربارهء این سؤال اندیشه کرد.بعد به دهکده‌ رفت و یک قایق مسطح الواری آورد و به روی آن کلبه‌ای‌ ساخت.بعد پارو زد و قایق را به وسط رودخانه برد.در این‌ قایق هیچ چیز نبود جز یک تکه کاغذ.

اکنون شایع شده بود که کلبهء روی قایق وسیله الهام و مکاشفه‌ای دارد.نخستین دیدارکننده آمد و سوار قایق شد و بعد به داخل کلبه رفت و آن کاغذ را برداشت و خواند:«هرکه این‌را بخواند و حرفی درباره‌اش بگوید،ارواح پدرش را نفرین‌ خواهند کرد.»دیدارکننده وقتی پارو زد و پای در ساحل‌ گذاشت،حرفی از آن نوشته به میان نیاورد.وقتی از او پرسیدند که آن الهام و مکاشفه چه به او گفته،باز هم حرفی نزد.

باری افراد بسیاری کنجکاو شدند که آن کلبه را با چشمهای‌ خودشان ببینند.از این‌رو از نقاط دوردست به این دهکده سفر کردند.قایقرانی آنها را یک‌به‌یک از دهکده به سوی قایق مسطح‌ الواری می‌برد و هربار دیدارکنندگان ناگزیر بودند پولی به او بپردازند.وقتی هم پای در ساحل می‌گذاشتند،حرفی از آن‌ نوشتهء روی کاغذ نمی‌زدند،چون نم خواستند که ارواح‌ پدرشان را نفرین کنند.بزودی مردم از تمام نقاط به آن دهکده‌ آمدند و با پرداختن پول به دیدار قایق رفتند.و بدین طریق اهالی‌ دهکده از فقر و فاقه نجات پیدا کردند.

مرد جوانی در دهکده ناماکسونگ( ) زندگی می‌کرد.اما بعد ناگزیر شد به جنگ برود و همسر و پسر کوچکش راترک کند.جنگ سالها به وطل انجامید.وقتی‌ بازگشت و همسر و پسرش را دید بسیار شادمان شد.زن به‌ طرف گنجه رفت تا بهترین طعام را برای صرف غذا آماده کند. مرد جوان با پسرش تنها ماند.پسر پرسید:«شما؛آقای محترم؛ پدرم هستید؟»پدر پاسخ داد:«من پدرت هستم.وقتی رفتم‌ جنگ تو خیلی کوچک بودی.»پسر گفت:«شما؛آقای‌ محترم؛نمی‌توانید پدر من باشید،چون پدرم هر شب نزدم‌ می‌آید.»

مرد ساکت برجای ماند.همسرش با ظرف طعام بازگشت و آن را در محراب مرد گذاشت تا از نیاکان تشکر کند.اما مرد برخاست و گفت:«من تو را از دعا کردن نهی می‌کنم.تو دیگر همسر من نیستی.»

زن نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است؛شوهرش هم چیزی‌ نگفت.بعد زن به‌طرف چاه رفت و خود را در آن غرق کرد. مرد تنها با پسرش در خانه نشست.وقتی هوا تاریک شد،مرد چراغ نفتی را روشن کرد و چراغ سایه‌ای روی دیوار افکند.پسر فریاد کرد:«حالا پدرم آمده است.»

مرد دانست که همسرش در غیاب او هر شب برای آن‌که‌ پسرش را دلداری بدهد به این سایه اشارت می‌کرده و می‌گفته‌ است:«این پدرت است.»
مقاله قبلی >> معرفی و نقد سریال حریم سلطان | Muhteşem Yüzyı افسانه‌های سلتی << مقاله بعدی
ترک بک
  • آدرس: http://www.horrorfans.ir/modules/article/view.article.php?c9/41
  • ترک بک: http://www.horrorfans.ir/modules/article/trackback.php?41
API: RSS | RDF | ATOM
Copyright© killer & طرفداران وحشت
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
lily
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۲/۳/۲۹ ۱۳:۱۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۲/۳/۲۹ ۱۳:۱۴
جدا افتاده از خانه
عضویت از: ۱۳۹۰/۸/۱۹
از: England
پیام: 391
 پاسخ به نمونه ای ازافسانه های ویتنام...
چه جالب واقعا.
من تاحالا نشنیده بودم.
اینام چه افسانه ها یی دارنا؟ نه؟
اما بعضیاشم بی سر و ته .
یعنی واسه من.
فکر کنم واسه خودشون خیلیم معنی دار و قشنگه.
اما به هر حال خیلی خوب بود ممنون که گذاشتین.
     
     
آخرین مقالات
عمومی | son of umber @ ۱۹:۵۵ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲
این خبر بسیار جالبی برای تمامی اسکیت‌بورد بازان می‌باشد٬ چون هم‌اکنون اسکیت بورد الکتریکی به واقعیت تبدیل شده است. Z-board نیاز به استفاده از پا را برای هل دادن اسکیت را از بین می‌برد. ما این را قبول داریم که لذت استفاده از اسکیت بورد در استفاده از
ژانر وحشت | الهه ماهشب @ ۲۳:۴۹ پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲
حقیقت : نیکولاس فلامل28سپتامبر1330در پاریسبه دنیا امد.با گذشت نزدیک به هفتصد سال هنوز هم از او به عنوان بزرگترین کیمیاگر تاریخ یاد می شود . انچنان که در تاریخ ثبت شده است نیکولاس در سال 1418از دنیا رفت.اما....
قبر او خالی است..............................
عمومی | killer @ ۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱
حضور در مراسم تشییع جنازه خود:

آنجل پانتوجا، جوان ۲۴ ساله آمریکایی، وصیت کرده بود که پس از مرگش در مراسم تشییع جنازه خود حضور داشته باشد. مادر آنجل از مسئولین غسال خانه خواسته بود تا آخرین آرزوی پسرش را بر آورده کنند. به این ترتیب آنها برای اجرای وصیت عجیب این جوان...
عمومی | killer @ ۱۴:۵۰ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱
کریسمس یکی از روزهای مقدس سال است که به سالروز میلاد حضرت عیسی بن مریم(ع) اشاره دارد، اما به طور کلی جشن کریسمس تولد مسیح(ع) تحت تأثیر سنتها و رسوم سکولار جشنهای زمستانی چون ساتورنالیا قرار گرفته است.
عمومی | killer @ ۱۴:۴۰ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱
۱- اگر هنگام انجام کاری عطسه بیاید با گفتن اینکه خدا مصلحت ندانسته از انجام کار پرهیز میکنند و از نیمه راه رفته بر می‌گردند. اگر عطسه دو بار بیاید، حمـل برشتــاب می‌کنند و بر سرعت انجـــام کـار می‌‌افزایند....
ژانر وحشت | کینگزلی شکلبوت @ ۱۲:۲۳ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱
اسطوره چیست؟
چند نوع دارد؟
این مقاله با زبانی روان به توضیح اسطوره ها می پردازد.
در ضمن این ماقله پیش درامدی بر مقالات متعدد بعدی درباره خدایان یونان است.
این مقاله به صورت دو شماره ارسال می گردد که امیدواریم بتوانیم این فرهنگ را به شما دوستداران فانتزی بشناسانیم.
فیلم | killer @ ۱۵:۲۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱
گونه‌ی سینمای تخیلی همواره یک گونه‌ی مورد مناقشه بوده است؛گروهی‌ آن را زیر شاخه‌ی گونه‌ی وحشت و گروهی به عنوان گونه‌یی مستقل دانسته‌اند، برخی هم آن را تحت عنوان فانتزی طبقه‌بندی کرده‌اند اما وجود این مناقشات‌ باعث نشده که چیزی از محبوبیت این‌گونه‌ی سینمایی کم شود.
نویسندگان وحشت | killer @ ۱۵:۲۶ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱
گفتگو با عبد اللّه کوثری،مترجم
عمومی | killer @ ۱۳:۳۱ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱
رفتارهای امروز هر قوم بازتابی از باورهای دیرینه و ریشه‌دار است که با رمزها و نمادهای فرهنگی شناسایی و تعریف می‌شود.و افسانه‌ها پرده‌هایی‌ نمادین از رمزهای فرهنگی‌اند که امروز در عصر چندفرهنگی جهان بی‌نیاز از بازخوانی و رمزگشایی آن‌ها نیستیم.با درک چنین نیازی است که به گشایش‌ بخش افسانه‌ها در گلستانه‌ پرداخته‌ایم.
عمومی | killer @ ۱۳:۲۳ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱
زمانی ماهیگیری در ویتنام جنوبی می‌زیست که نامش‌ ترونگ چی( )و صدایش بسیار زیبا و دلنشین بود اما چهره‌ای بسیار زشت داشت.
وزیری هم در دربار پادشاهی زندگی می‌کرد که دختری به‌ نام مای نونگ( )داشت.مای نونگ آواز ترونگ چی را از دور شنید و به بیماری عشق گرفتار آمد. پزشکان را فراخواندند تا او را شفا بدهند
Copyright © 2010-2012 HorrorFans.ir All Rights Reserved